سردترین

من پاهای برهنه ی او را می بوسیدم و او رویش را بر می گرداند. کدام سد بین ما شکسته شد که سیلاب اینچنین زندگی مان را فرا گرفت؟ روزی آمده بود که فردایی در پیش نداشت و ترس وجودمان را رها نمی کرد. مرد خانه اش بودم و از من می گریخت. سر میز […]

Back to Top