کبودی روی پاهاش

 

خیابان شلوغ بود انگار نه انگار یک نیمه شب باشد. چراغ های تند رد می شدند و دختر به بادی فکر می کرد که اگر وسط خیابان ایستاده باشد در موهایش خواهد پیچید. به دردی فکر کرد که اگر پرت می شد کنار خیابان. اگر یک گل گیر ماشین می خورد به زانوهای لاغرش. اگر آسفالت خیابان زبرتر از چیزی می بود که تصور می کرد. لذتی یواشکی پیچید توی دلش.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

10 − 2 =

Back to Top