پلک بزن، شاید دیگه نباشه

میون  همه ی ویدیوهای کوتاه و بلندی که از کرمانشاه میرسه، امروز یک ویدیو دیدم از مردمی که رفته بودن سر مزار از دست داده هاشون و یک مرد جوونی که نشسته بود کنار دو تا قبر. ازش پرسیدن قبر کیه. گفت این قبر همسرمه و این قبر پسرمه. و اشک بود که پایین می اومد.

به همه ی بارهایی فکر کردم که چشم غره رفتم، که داد زدم، که با اخم جدا شدم، که با قهر از خونه اومدم بیرون. به تمام بارهایی فکر کردم که وجودم خودخواهی محض بوده و ممکن بوده آخرین بار باشه.

چقدر سخته که تا یک لحظه ای از زندگیت سر و همسر داشته باشی و چشماتو ببندی و باز کنی و دیگه هیچی نباشه. همراه زندگیت نباشه، بچه ت ، ثمره ی زندگیت نباشه.

چه پست غمگینی، چه حیف، کاش تا وقتی داریمشون قدر بدونیم…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 × سه =

Back to Top