سردترین

من پاهای برهنه ی او را می بوسیدم و او رویش را بر می گرداند. کدام سد بین ما شکسته شد که سیلاب اینچنین زندگی مان را فرا گرفت؟ روزی آمده بود که فردایی در پیش نداشت و ترس وجودمان را رها نمی کرد.

مرد خانه اش بودم و از من می گریخت. سر میز شام نگاهش به نان روی میز بود و در ماشین فقط بیرون را تماشا می کرد. سینه ام داغ میشد از چشم هایی که تماشایم را نمی خواست

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده + هجده =

Back to Top